یکی از لذت های دنیا این است که از راهروی طبقه ی مخصوص زایمان بیمارستان رد شوی و گریه های نوزادان تازه پا به دنیا گذاشته را بشنوی و یک کشش قلبی مجبورت کند برای چند دقیقه سرجایت بایستی و به آهنگ  ظریف صدایشان گوش دهی  

پ.ن:واضح و مبرهن است که منظورم فقط چند دقیقه است نه بیشتر

+ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ :: ساعت 11 :: مهناز |

خب چند سالی است که عطای اخبار و برنامه های تلویزیون را به لقایش بخشیده ام و جز در موارد ضروری و یا ناخودآگاه در مقابل آن قرار نگرفته ام. دیروز هم یکی از آن روزهایی بود که بالاجبار گوشم به تلویزیون افتاد! ساعت نزدیک هفت و نیم غروب بود و شبکه ی خبر مشغول پخش مصاحبه ای از شهروندان عزیز انقلابی. شهروندانی که حدود۵۰-۶۰ سال سن داشتند و در اوایل انقلاب جوانانی برومند محسوب می شدند. سوال نخستی که از آنها پرسیده شد جالب بود! "تیپ شما در آن سالهای اول انقلاب چگونه بود و الان چه تغییراتی کرده؟" شهروندان هم پاسخ های مختلفی دادند مثلا"شلوارهایمان پاچه گشاد بود و الان راسته می پوشیم ، آن زمان ته ریش میگذاشتم و الان ریش نمیگذارم، موهایمان را بلند میکردیم و الان کوتاه میکنیم و ..." سوال دوم خبرنگار این بود:" آیا عقاید شما نیز نسبت به نظام و انقلاب در این مدت تغییر کرده است؟!" مسلما همه ی شهروندان که البته همه باهم ۴ نفر بودند جواب دادند "خیر!ما خیلی هم خوشبختیم" یعنی منظورشان همین بود.  من یک آن با خودم گفتم چه سوال خنده داری! مثلا شما فکر میکنید اگر یک درصد پشیمان باشند و یا تغییر عقیده ای هم داشته باشند می آیند به شما رک و راست می گویند بله ما چه فکرها می کردیم و چه شد؟! بعد شما هم برای عموم این مصاحبه را پخش می کردید؟ :))) خلاصه اینکه در پایان،گزارشگر مذکور نتیجه گرفتند"تمامی هم میهنان عزیز مان با وجود تغییر سبک در پوشش خود، در عقاید خود ثابت قدم مانده اند" :ا این هم چهره ی من در آن لحظه:

+ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۰ :: ساعت 11 :: مهناز |

بعد یک دوستی هم دارم هر وقت می آید پیشم جیب هایم را پر از شکلات میکند و می رود! مثل همین چند دقیقه ی قبل:ا حالا هرچه من به او بگویم تو رو خدا بیش از این مرا در مقابل این شکلاتی جات وسوسه انگیز قرار نده، من نمي توانم اينها را ببينم و نخورم! گوشش بدهکار نیست و به کارش ادامه می دهد. یک مشت شکلات از کیفش بیرون می آورد و در مقابل التماس های من که می گویم بی خیاااال! همه را در جیبم سرازیر میکند. درست است که من باید شکر گزار اینگونه محبت هایی باشم که در حقم می شود اما جواب اضافه وزن احتمالی ام را چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ خودش که هرچه می خورد چاق نمی شود فکر کرده من هم مثل خودش هستم فعلا از آن ۸ شكلات دوتايش را خورده ام...بفرماييد شكلات!

+ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ :: ساعت 12 :: مهناز |

با نام و ياد خدا، ترم جديد را با ۱۸واحد درسي آغاز ميكنيم :) مثلا ديروز اولين روز دانشگاه بود و من هم خوش و خرم همچون دانشجويي منضبط و خوب جهت شركت در كلاس حاضر شدم. از دانشجوياني كه با غرغر زير لب كه كلاسشان تشكيل نشده از كنارم مي گذشتند و از سكوت و خلوتي كه بر سالن حاكم بود، بايد حدس مي زدم خبري از تشكيل اولين جلسه كلاس ما هم نيست، اما انگار تا با چشمان خودم نمي ديدم باور نميكردم! تنها كسي كه براي اين كلاس آمده بود من بودم و استاد!  اصلا منضبط بودن به من نيامده است. با همان اتوبوسي كه آمده بودم راه ٍ آمده را برگشتم و براي رهايي از حرص خوردن بيشتر بابت اين موضوع، چندساعتي را در نمايشگاهي كه يكي از دوستانم غرفه دار كارهاي زيــــورآلات آنجا بود گذراندم ...

بعله خواستيم برويم دانشگاه؛ از نمايشگاه سر در آورديم! عكسهايي كه قبلا از كارهاي دوستم گرفتم :

     


+ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ :: ساعت 11 :: مهناز |


حتما شما هم موافقید هوا که سرد باشد نوشیدن چای داغ خیلی میچسبد . وقتی دست های سردت را دور استکان گرم قلاب می کنی و استکان را نزدیک صورتت می بری تا بخارهای دلپذیری که از آن بلند میشود دهان و بینی یخ زده ات را گرم کند. من هم تصمیم داشتم چنين رویایی را برای خودم به واقعیت تبدیل کنم پس به آبدارخانه ی شرکت رفتم و استکان همیشگی ام را برداشته و یک چای خوشرنگ برای خودم ریختم. همینطور که دسته ی استکان را گرفته بودم و از آبدارخانه بیرون می آمدم ، یک لحظه در مقابل چشمان حاج آقا و همکار دیگر قسمت تحتانی استکان قلفتی از جا کنده شد و من ماندم و استکان شکسته ای در دست! البته درست است که به لطف حاج آقا من صاحب یک استکان جدید شدم اما شوک وارده بر من تا دقایقی ادامه داشت! این را فقط برای این نوشتم که به دوستانم که شما هستید یادآوری کنم  قبل از ریختن چای در استکان ، به خصوص در هوای سرد، ابتدا کمی استکان را با آب ولرم بشویید تا به دمای محیط برسد و سپس آن چای رویایی را برای خود بریزید و نوش جان کنید :)

عكس از : امير جعفري

+ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۵ :: ساعت 9 :: مهناز |


چقدر خوبه وقتی میخوای لپ تاپ رو خاموش کنی و بخوابی یه حسی بهت بگه برو قسمت وبلاگ دوستان رو چک کن بعدش بخواب!بعد تو هم حرف حست رو گوش بدی و ببینی دوستت دو دقیقه ی قبل آپ کرده ... تو هم بری توی خونه ی مجازی دوستت و با خوندن پست جدیدش مطلع بشی  یک فرشته ی کوچولو توی دلش لونه کرده :)  خیلی حس قشنگیه ...حسی مثل دوباره خاله شدن! حالا میشه خواب شیرین تری داشت:)

مواظب خودت و فرشته ی در راهت باش عزیزم :*


+ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴ :: ساعت 0 :: مهناز

آیدا داره از شیرین زبونی ها و شیرین کاری های نیم وجبی تازه از راه رسیده شون می نویسهُ  من هم هوس کردم از زبون موفرفری مون کمی سخن بگم که دلم حسابی براش تنگولیده شده. نزدیک۶ماهه ندیدمش. هشتم بهمن تولدش بود و می خواستم تلفنی بهش تبریک بگم . طبق معمول به این سادگی حاضر نبود تلفنی صحبت کنه اون هم با من! باز اگه عمه هودویه (هدیه) بود یه چیزی! بنابراین باید چاره ای اندیشیده میشد.بنابراین مامانش که رگ خواب بچه دستش بود بهش گفت عمه جون میگه چی دوست داری برای تولدت بخرم بیا بهش بگو! موفرفری هم بدو بدو به سمت تلفن آمد و فقط گفت:"ماشین پولیسِ قلمز" (ماشین پلیس قرمز!) و فوری رفت. دوباره مامانش بهش گفت بیا ازش خبر بابابزرگ رو بگیر! با کمال تعجب دیدم (یعنی شنیدم) اومده میگه: بابابزلگ حالش خوبه؟ منم که در پوست خودم نمیگنجیدم که داره با من حرف میزنه با ذوقزدگی میگم : آره عزیزممممم...اونم میگه : خب خدا لو شُکل (خدارو شکر) و من از این طرف ضعف میرم براش!:)) بازمیگه: پلتقالای حیاط لو چیدین؟ (یادشه که پارسال با بابابزرگ مراسم پرتقال چینون داشتن و آقاجون بغلش میکرد تا موفرفری هم پرتقال بچینه :)) )میگم: آره ،جات خالی بود! میگه: کاش منم بودم کمک میکلدم! کی میاین خونه مون بلام ماشین پولیس قلمز بیالی؟ و منتظر جواب نمی مونه و گوشی رو تقدیم به مامانش میکنه :*

عکس نوشت: فرفری و بابابزلگش درحال پرتقال چینون - بهمن91 و این هم از نمایی دیگر!

+ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ :: ساعت 13 :: مهناز |

از خواب بلند شده و با صدای خواب آلود و چشمهای پف کرده از دور فریاد می زند: - عمه مهناااااز

با صدای بلند جواب می دهم: + بَعـــــله؟

-  بیا اینجاااااااا

+ بگوووووو می شنوم ! چیکار داری؟

-گفتم بیا کار مهمیه!

سلانه سلانه خودم را به پدرام می رسانم .

+بله؟چیکارم داری؟

تن صدایش را پایین می آورد و باجدیت می گوید:

- من دستم درد میکنه! تو می تونی به جای من دستت رو بکنی تو حلقش؟!

+  چی داری میگی؟ توی حلق چیییییی؟

- توی حلق همون مَرده!

فهمیدم منظورش را. پدرش برایش یک بازی کامپیوتری خریده بود که هرچه خودمان را به در و دیوار زدیم نتوانستیم آن را نصب کنیم ! تا اینکه دیشب یکی از بستگان که وارد به امور کامپیوتر بود گفت سی دی خراب است و نصب نمی شود، از این به بعد از مارک کاکتوس سی دی بازی نخر ،خرابی زیاد دارد. حالا تصمیم دارد تا چند ساعت دیگر به همان مغازه ای که سی دی را از آنجا خریده برویم و مغازه دار بیچاره را بیچاره تر کند! فکر کنم دیشب هم نتوانسته خوب بخوابد،شاید هم خواب آن مغازه دار را دیده که با او جنگیده و حالا دستش درد گرفته! بروم خودم را برای یک نبرد جدید آماده کنم!!:))

 

+ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ :: ساعت 8 :: مهناز |

در کلاس نشسته بودیم . چشمان یکی از شاگردان به پنجره خیره مانده بود . در گوش بغلدستی اش چیزی پچ پچ کرد و پنجره را به او نشان داد. بچه ها یکی یکی چشمانشان به همان سمت چرخید و یک آن متوجه شدیم مدرس عزیزمان دارد مبهوتانه به دانش آموزان نگاه میکند! یکی از بچه ها با صدای بلندگفت: it is Snow!

معلم هم با ناباوری گفت: snow?realy? open the window please!

و وقتی پنجره را باز کردم برف های نرم و کوچکی را در حال باریدن دیدیم .دستم را از پنجره بیرون بردم تا بتوانم اولین برف امسال را لمس کنم .

گفتم: excusme can i take a picture from this View ? 

 مدرس عزیز هم با کمال میل پذیرفت و حتی اجازه داد در بین کلاس، بچه ها پنج دقیقه بیرون بروند و در حیاط از نزدیک برف تماشا کنند. من هم از فرصت استفاده کردم و به همراه بچه ها از اولین برف زمستانی امسال فیلم و عکس تهیه کردیم:) فقط می توانم بگویم خوشحالم و خوشحالی ام در کلمات نمیگنجد :)

عکس نوشت: +


+ جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ :: ساعت 14 :: مهناز |



ديروز به بخش PCCU  منتقلش كردند. روي تابلوي بالاي تخت بيمار نوشته اند: تشخيص:‌LBBB

به هديه اس ام اس ميدهم: "در گوگل سرچ كن ببين ال بي بي بي يعني چه؟ روي سرتخت آقاجون اينو نوشتند!"

بعد از چند دقيقه جواب مي دهد: mokhaffafe LaBetoBeBand!!!


و ما از اينطرف هرررر و هررر مي خنديم :)))) از آنجايي كه سخنوري زياد برايش مضر مي باشد لذا هرگاه با شخصي مشغول حرف زدن است و احساس ميكنم دارد سخنانش طولاني مي شود  به آرامي گوشزد ميكنم "آقاجوووون دكتر گفته ال بي بي بيييي ;)" و او هم با لبخند مليحي سخنش را كوتاه مي كند:)) چه ميشه كرد؟ دلش مي خواهد همه از تجربياتش استفاده كنند! :X

بعدا نوشت:  در حقيقيتLBBB مخفف  Left bundle branch block مي باشد.(برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید )

+ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹ :: ساعت 11 :: مهناز |

همین یک هفته -ده روز قبل بود که دورهم نشسته بودیم . نمی دانم چه شد که به یک باره یاد گذشته افتادم! یاد همان روزهایی که هروقت می خواستم غذایی بخورم با هر بار جویدن غذا این فک مبارک من شروع میکرد به تلق تلق صدا دادن!یعنی وقتی دهان را برای جویدن باز میکردم میگفت تلق، و وقتی هم میبستم دوباره همان را تکرار میکرد.خلاصه همین موضوع شده بود اسباب خنده  و شادی دیگران!علی الخصوص وقتی دور سفره می نشستیم هرازچندگاهی  یک پوزخند نثار این بنده ی بینوا که من باشم میشد! خب خنده دار هم بود تا حدودی اما وقتی یک جوک را هم چند بار تعریف کنی بالاخره بی مزه می شود ولی این موضوع انگار بی مزگی ناپذیر بود!خلاصه روزها و ماه ها به همین منوال گذشت و آخرش نفهمیدم چطور شد که دیگر از این فک صدا نیامد، فکر کنم داشت دوره ی رشد خود را سپری میکرد و وقتی رشدش متوقف شد آن صدا هم متوقف شد! به هر حال من خوش و خرم به زندگی ادامه دادم تااااا همین یک هفته -ده روز قبل که به خانواده گفتم :"یادتان می آید قدیم ها فکم صدا میداد موقع غذا خوردن؟ " که ای کاش زبانم لال می شد و نمیگفتم! همه شروع کردند به خندیدن و یادش به خیر گفتن! بله عزیزان من، گفتن این یک جمله همان و از پریشب تا الان فیل ٍ فک من یاد هندوستان کردن همان! با این دردهای گهگاهی که در قسمت فک بنده به وجود آمده انگار مجددا دلش می خواهد تلق تلق صدا دهد :ا

+ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۲ :: ساعت 9 :: مهناز |

فقط اومدم سلام کنم به دوستی که داره آرشیوم رو می خونه دونه دونه..داااالی

مي دونيد كه سلام سلامتی میاره :)

ســــــــــلام

+ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۱ :: ساعت 13 :: مهناز |

آن روز را یادم نمی رود. سال ۸۲ بود . توی شرکت نشسته و مشغول کارهایم بودم که در ، باز شد .با زن داداشش آمده بود. سابقه نداشت اینطور بی خبر بیاید. یادم است از دیدنش بعد از چند ماه که مدرسه ها تمام شده بود  و همدیگر را ندیده بودیم خیلی خوشحال شدم. آن زمان آرایش کردن دخترها مثل این روزها مد نبود، آن روز با آن آرایش ملایم که تا به حال بر روی صورتش ندیده بودم بسیار زیباتر از همیشه شده بود و خیره کننده..مثل یک فرشته ی معصوم. کمی تعجب کردم  اما با خودم گفتم مثلا فارغ التحصیل شدیم و دیگر بچه مدرسه ای نیستیم که این چیزها عجیب باشد! اما وقتی گفت "دارم عروسی میکنم آمدم برای نامزدی ام دعوتت کنم" شاخ هایم داشت در می آمد! از سال ۷۸ که دوم-سوم راهنمایی را میگذراندیم باهم دوست و همکلاسی بودیم. زنگ های تفریح و ورزش پا به پای هم راه می رفتیم ،حرف می زدیم، شعر می خواندیم ،روزهای تمرین های گروه سرود و تواشیح مدرسه را باهم گذراندیم،نمازهای جماعت ظهر مدرسه، اردوها و... . الان که این خاطرات را مرور میکنم احساس میکنم در همان زمان سیر میکنم! باورم نمی شد دختر زرنگ و درسخوانی که من همیشه پیش بینی میکردم باید پرستار آینده شود دارد ازدواج میکند.رشته های دبیرستانی مان از هم جدا بود اما هیچ وقت دوستی مان را جدا نکردیم و یادم نمی آید یک بار از هم دلخور شده باشیم. از اینکه دیگر نمی خواست ادامه تحصیل بدهد متاثر شدم. سال ۸۰ مادرش را از دست داده بود و احساس میکردم دلیل عمده ی ازدواجش باید همین باشد. دوست من عروس شد... من پشت کنکور ماندم... فرزند اولش را به دنیا آورد ... من دانشگاه می رفتم...در این مدت هر بار که به خانه شان رفتم گفتم که واقعا حیف است دختری مثل تو درسش را ادامه ندهد!شاید باور نکنی اما خیلی از بچه هایی که در مدرسه به زور قبول می شدند ادامه تحصیل دادند و الان سر کار می روند! به من می گوید: تو تنها کسی هستی که انقدر از من حمایت میکنی و دلم را گرم میکنی به درس خواندن ...هیچ کس به اندازه ی تو مرا تشویق نمی کند. حالا سال آینده می خواهد در رشته و دانشگاهی که من هستم امتحان بدهد و از این تصمیمش بسیار خوشحالم :)

چند وقت پیش بعد از چند ماه به خانه شان رفتم . نزدیک۱۰سال از ازدواجش گذشته.چند سال قبل بعد از اینکه کنکور زبان شرکت کرد و مجاز نشد، دیپلم آرایشگری گرفت و یک مدت هم کار کرد ولی به دلیل بارداری دوم از کارش کنار کشید. حالا علاوه بر پسر ۸ساله، یک دختر ناز و ملوس یک سال و نیمه هم دارد. همسرش دیگر شریک نیست و مستقل کار میکند. با متولد شدن دخترش از مستاجری در آمده اند و یک خانه ی ۸۰متری خریده اند و همسرش اذعان میکرد پاقدم دخترش خیلی خوب است. این زندگی هایی که از صفر شروع می شوند و کم کم به همه چیز می رسند را خیلی دوست دارم. ولی وقتی آه میکشد و با چشمانی که انگار یک غمی پشت آن است میگوید:"خوش به حالت ازدواج نکردی،درس خواندی، سرت گرم کار است،همه ی وقتت برای خودته، من توی خانه حوصله ام سر می رود ، از تروخشک کردن بچه ها خسته ام و ..." من هم میگویم:"اما من باید بگم خوش به حال تو که الان زندگی مستقل و دو فرزند سالم داری...همسری که دوستت دارد و تازه می توانی به راحتی درست را هم ادامه بدهی و روز به روز پیشرفت کنی، چندتا از همکلاسی هایم زنان متاهلی هستند که نزدیک۴۰سال سن دارند و انقدر نا امید نیستند و... "خلاصه او از خوبیهای زندگی مجردی گفت و من از محاسن مستقل بودن و در این مسابقه ی چه کسی خوشبخت تر است از هم سبقت میگرفتیم . نمی دانم چرا هر وقت همه چیز خوب است و می خواهی یک نفس راحت بکشی یک جای کار ایراد پیدا میکند. وقتی از خیانت شوهرش حرف زد دیگر لال شدم و چیزی نتوانستم بگویم .می گوید دوسال قبل که فرزند دومش را باردار بود موبایل همسرش را میبیند و متوجه اس ام اس های مشکوکش می شود و فهمید که انگاربا کسی به تازگی آشنا شده است. وسایلش را جمع میکند و به خانه ی پدرش می رود ... همسرش به پایش می افتد ، اشک می ریزد می گوید غلط کردم،پشیمانم،نفهمیدم،... خلاصه بعد از یک ماه ، دوستم با شرط و شروطی حاضر می شود دوباره به زندگی برگردد . با آن زن بیوه که با همسرش دوست شده بود هم حرف زد و دوستم میگوید وقتی دیدمش فهمیدم که چه از لحاظ فرهنگی و چه از لحاظ چهره بسیار پایینتر و اصلا قابل مقایسه با من نبود. چطور توانسته دست به چنین کاری بزند؟ با اینکه در این زمینه ها نمی توان یک نفر را مقصر شناخت اما شوهرش مقصر را دوستان منحرفش می داند و اندکی هم بی توجهی های اخیر دوستم به او... با اینکه الان آن دوست ها را کنار گذاشته و محبتش چند برابر قبل شده و روی حرف دوستم "نه" نمی آورد اما دیوار اعتمادی که ریخته شده را چگونه می توان دوباره ساخت؟ قلب شکسته را چگونه می توان مرهم گذاشت؟ آیا می شود فراموش کرد؟ اینجاست که می بینیم  نمی توان زندگی ها را باهم مقایسه کرد و گفت که چه کسی خوشبخت تر است. شاید خوشبختی در این باشد که از انبوه مشکلات فاتحانه بیرون بیاییم و دیو غم هایی که بر سر راهمان می روید را شکست دهیم. شاید خوشبختی همان سپیدی پس از پایان سیاهی ها باشد! کسی چه می داند؟

 

+ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۳۰ :: ساعت 12 :: مهناز |

وقتی نزدیک یک ماه به بهانه ی درس خواندن، دست به ظرفشویی نزنی یا به عبارت دیگر: دیگران کار کنند و تو نگاهشان کنی ، برای جبران آن مجبوری پس از اتمام آخرین امتحان ، تو کار کنی و دیگران نگاهت کنند! و این چنین است که به جان خانه و آشپزخانه می افتی و وقتی پس از خستگی چای میریزی و استکانهای نشسته ی آن را کنار سینک ظرفشویی قرار می دهی تا در فرصت مناسب آنها را بشویی ،باید هم با این جمله ی مادرجان مواجه شوی که بدون توجه به کارهایی که انجام دادی بگوید :"چرا استکانها را نشستی؟"من را میگویی؟ بله همین شما! همین شمایی که تا نیم ساعت قبل داشتی برای تمیزی این خانه جان میدادی! با این سخن خستگی از روح و جانت پر می کشد اصلا!یعنی افسردگی میگیری در حد مزمن! فکر کن! یک کار نکرده ات بیشتر به چشم می آید در مقابل ۱۰کاری که انجام داده ای! باز خدا را شکر دیگر اعضای خانواده به حمایت از من برخاسته و گفتند" آدم که ایمانش را نمی تواند بگذارد! این بنده خدا دوساعت دارد خانه را می سابد حالا دو تا استکان مانده که دیگر چیزی نیست".. وگرنه من همانجا جان به جان آفرین تسلیم میشدم! هعـــی روزگار! این هم از شانس ٍ گل ماست دیگر...درست پس از این واقعه ،دو روز را در لاک خودم بودم و مثلا با خودم قهر کردم!(البته کسی جز خودم و شما این موضوع را نمی داند!) و فقط برای خوردن وعده های غذایی و شستن ظروف و روغن مالیدن برای رفع کمردرد مامان از اتاقم خارج شدم.ضمنا در  غار تنهايي بسیار خوش گذشت ، هم فروت نينجا و سایر بازی های موبایلم را رکورد می زدم هم وبلاگ مي خواندم، هم اتاقم را تمیز کردم، هم کتاب داستان انگلیسی خواندم، تازه دوتا فيلم ايراني هم ديدم،يكي "پيتزا مخلوط" و ديگري" آلزایمر". با دیدن "آلزایمر" تحت تاثیر قرار گرفتم بسی و در آخر دو قطره الماس نمی دانم از کجا پیدایش شد و بر گونه ام  رقصید حتی! خلاصه اینکه از من به شما نصیحت در خصوص کارهای منزل، یا دست روی دست بگذارید و کاری انجام ندهید زیرا کارها خود به خود توسط سایرین انجام خواهد شد و اگر هم خدای نکرده محبتتان گل کرد و خواستید کاری انجام دهید هیچگاه توقع تشکر نداشته و منتظر عواقب آن نیز باشید. والسلام نامه تمام :ا

+ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ :: ساعت 13 :: مهناز |

آقاجون: بیا این دوقاشق عسلی که ته این کاسه مانده را بریز توی شیر و بخور.

نگاهی به کاسه می اندازم و (حالتان بد نشود) یک موی یک سانتی درون آن می بینم! می گویم نمی خواهم توی این کاسه مو است:(

آقاجون: نه این مو نیست!

هدیه: ای بابا!چه مژه ی دلبر باشه چه سیبیل اکبر! بالاخره  مو، مو است دیگر!

و من عاشق این اصطلاحی که هدیه بر زبان آورد شدم و ولو شدم کنار سفره :دی


برچسب‌ها: خاطرات چندخطی
+ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ :: ساعت 10 :: مهناز |


ماجرا از آن جایی شروع شد که بعد از صرف صبحانه،مانتو و شلوارجین خود را پوشیدم و جهت امر مسواک سازی آماده شدم. مسواک نرم صورتی را همراه با خمیردندان (یک وقت گمان نکنید منظورم مسواک و رژ است! )بر روی دندان ها از بالا به پایین و از پایین به بالا حرکت میدادم که ناگهان  احساس کردم قسمت مچ پای سمت چپم قلقلکی شد! با دست چپ مشغول خاراندن مچ پای مذکورشدم و بادست دیگر مشغول ادامه ی دهان شویی.چشمانم هم خیره بر کف های سفید دور دهان دختر درون آینه... در ذهنم مورچه هایی که اخیرا تعدادشان در خانه رو به افزایش بوده نقش بست و با این فکر چند بار دمپای شلوار را تکان دادم که مورچه ی فرضی از آن بیرون بیاید. در اینجا لازم به ذکر است که مسواک زدن من سه مرحله دارد. یک مرحله با خمیر دندان ، یک مرحله بدون خمیر دندان و مرحله ی آخر مرحله ی قرقره کردن و با انگشت اشاره لثه هارا شستن! می باشد. به مرحله دوم مسواک زنی رسیده بودم که  همان حالت قلقلک را دوباره در قسمت ساق پای خود احساس نمودم با این تفاوت که این بار گویی جانور مذکور باید عنکبوت باشد. همانطور که با دست راست مرحله ی دوم را به پایان می رساندم با دست چپ ضربه ی محکمی بر ساق پای چپ فرود آوردم. چند ثانیه ای بی حرکت ماندم تا از نابودی آن موجود وقت نشناس مطمئن شوم. مسواک را شسته و آماده ی ورود به مرحله ی سوم شده بودم که حرکات ریز و تندی در قسمت زانو مرا ترساند!بلافاصله ضربه ی دیگری بر زانو کوفتم و بی خیال مرحله  ی سوم شدم و با شتاب هرچه تمام تر درب هال را باز کرده و به سرعت باد در مقابل چشمان گرد پدر مادر و رویا خانوم(معرفی میکنم خواهرزاده ی گرام ،خواهر کوچیکه ی رامین،کلاس هفتم، از نوابغ تیزهوشان!) که هنوز مشغول صرف صبحانه بودند خودم را به اتاقم رساندم و در چشم برهم زدنی شلوار جین آبی را از خود دور کرده و آن را به گوشه ای پرتاب نمودم. از توی هال صدای "چه اتفاقی افتاد؟" را می شنیدم و از این سو درحال بررسی شلوار بودم که یک موجود دوسانتی قهوه ای رنگ که حتما تا الان باید حدس زده باشید که جز سوسک نمی تواند بوده باشد به آرامی از آن خارج شد و خود را به سمت دراور لباس هایم که درب آن نیمه باز بود نزدیک کرد.تازه داشتم جیغ و هوار راه می انداختم که سوسک مذکور از دراور لباسهایم بالا رفت اما من اجازه ندادم بیش از این با احساسات من بازی کند بنابراین با یک حرکت قهرمانانه، درب کشوی دراور را محکم کوبیدم و آن موجود قهوه ای دوسانتی در همان مکان نصف گردیده و به ملکوت اعلی پیوست(روحش شاد).بنده هم بلافاصله از زوایای مختلف از این لحظه ی باشکوه پیروزی عکس اندازی کردم که در ادامه ی مطلب قرار می دهم البته پیشنهاد می شود بیماران قلبی و تمام کسانیکه از دیدن  صحنه ی مرگ دلخراش سوسک مذکور چندششان میشود از دیدن ادامه ی مطلب صرفنظر فرمایند.شوخي بود اصلا دلخراش نيست! حالا این نابغه ی ما هم وقتی متوجه ی کاهش تپش قلب و اضطراب وارده بر من می شود جهت تسکین یافتن بیشتر بنده، چشم هایش را برایم اینگونه  میکند و می گوید : "راستی این نوع سوسکها در حین راه رفتن، تخم گذاری هم میکنندها!" این هم چهره من در آن لحظه=

از اینها بگذریم! نمی دانم چرا با وجود اینکه از آن روز به این ور هرگاه می خواهم لباسی بپوشم ابتدا چندین بار چکآپ میکنم ببینم موجود دیگری قبل از من از آن استفاده نکرده باشد اما از همان وقتی که دارم اینها را تایپ می کنم احساس میکنم همینطور یک موجودی دارد پاهایم را قلقلک می دهد! :ا

تیتر نوشت: منظور از سرنوشت همان سرنوشت سوسک بینوا بود.


ادامه مطلب
+ جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ :: ساعت 23 :: مهناز |

ای کسانیکه ادعای حواسپرتی دارید! بدانید و آگاه باشید یک نمونه ی بارز آن هم اکنون در مقابل چشم شما قرار گرفته و مشغول نوشتن این خطوط می باشد! بلی، عارضم به خدمت شریفتان که همین بنده!همین بنده ی حقیر!همین بنده ی عزیز و گرامی! اصلا همین بنده ی دانشجووووو به جای خمیردندان گذاشتن بر روی مسواک، داشتم رژ لب خود را بر روی آن قرار میدادم! :(( که البته خوشبختانه زمانیکه درب رژ  را برداشته و به نزدیکی مسواک رساندم ناگهان از جا پریدم و حواسم بر سر جایش آمد...میشود به من امیدوار بود آیا ؟:ا

امتحان نوشت : یک عدد امتحان ناقابلم باقیمانده که بیست و پنجم برگزار میگردد.نام درس مربوطه  هم "نگارش پیشرفته" یا به قول همکلاسی های دهه هفتادی ام "نگالج پیجلفته"! است! یادمه اولین بار چقدر خندیدم وقتی همین دوست دهه هفتادیم! اس داده بود : جلام عجیجم!میجه تالیخ امتحان نگالج پیجلفته لو بگی؟ :))

بعدا نوشت: گفتم مسواک، یاد یک موضوعی افتادم در پست بعدی می نویسم خدمتتون :دی

+ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۹ :: ساعت 10 :: مهناز |

چای خوردم.هات چاکلت خوردم. قهوه  را هم خواهر جان بر روی اپن آشپزخانه اش گذاشته که اگر خوابم گرفت بروم بخورم. اما نمی داند همین الان چشم هایم دارد بسته می شود و من هیچ امیدی به بیدار ماندن ندارم:ا

+ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۵ :: ساعت 1 :: مهناز |

wobble= he had only just learnt to ride a bicycle and so we understood why he wobbled as he road!

jolt= we were driving a big lorry and as the road was full of holes, we were almost jolted to pieces.

rock= the sea was rough and the ship rocked and tossed so much that nearly everyone was seasick.

lurche= the man lurched out of the inn being unable to control his movements properly.

کلماتی که در بالا همراه با مثال مشاهده فرمودید به معنی تکان خوردن یا تلو تلو خوردن می باشد اما نحوه ی استفاده ی آنها در جملات مختلف متفاوت است . باید حواسمان باشد کدامیک را در چه جمله ای استفاده کنیم.

+ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۴ :: ساعت 23 :: مهناز |

حتما دیده اید که برخی از خصلت های انسانی را به یک حیوان تشبیه میکنند. مثلا فلانی مثل بز ترسو است یا مثل روباه حقه باز است و... . حالا در این درسِ ما نیز یک سری صفات انسانی را به شرح ذیل به حیوان نسبت داده اند. گفتم بد نیست بدانیم برخی از این صفات در بلاد خارجه به چه حیواناتی میگویند:

شاد و شوخ مثل چکاوک  as cheerful as a lark

زیرک مثل روباه as cunnig as a fox

چاق مثل خوک as fat as a pig

درنده مثل ببر as fierce as a tiger

تند پا مثل آهو as fleet as a deer

نجیب مثل بره az gentle as a lamb

خشن و زمخت مثل خرس as gruff as a bear

بی ضرر(بی گناه) مثل قمری as harmless as a dove

صدای خشدار مثل کلاغ as hoarse as a crow

بی صدا مثل ماهی as mute as fish

+ جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۱۳ :: ساعت 20 :: مهناز |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر