آن روز را یادم نمی رود. سال ۸۲ بود . توی شرکت نشسته و مشغول کارهایم بودم که در ، باز شد .با زن داداشش آمده بود. سابقه نداشت اینطور بی خبر بیاید. یادم است از دیدنش بعد از چند ماه که مدرسه ها تمام شده بود  و همدیگر را ندیده بودیم خیلی خوشحال شدم. آن زمان آرایش کردن دخترها مثل این روزها مد نبود، آن روز با آن آرایش ملایم که تا به حال بر روی صورتش ندیده بودم بسیار زیباتر از همیشه شده بود و خیره کننده..مثل یک فرشته ی معصوم. کمی تعجب کردم  اما با خودم گفتم مثلا فارغ التحصیل شدیم و دیگر بچه مدرسه ای نیستیم که این چیزها عجیب باشد! اما وقتی گفت "دارم عروسی میکنم آمدم برای نامزدی ام دعوتت کنم" شاخ هایم داشت در می آمد! از سال ۷۸ که دوم-سوم راهنمایی را میگذراندیم باهم دوست و همکلاسی بودیم. زنگ های تفریح و ورزش پا به پای هم راه می رفتیم ،حرف می زدیم، شعر می خواندیم ،روزهای تمرین های گروه سرود و تواشیح مدرسه را باهم گذراندیم،نمازهای جماعت ظهر مدرسه، اردوها و... . الان که این خاطرات را مرور میکنم احساس میکنم در همان زمان سیر میکنم! باورم نمی شد دختر زرنگ و درسخوانی که من همیشه پیش بینی میکردم باید پرستار آینده شود دارد ازدواج میکند.رشته های دبیرستانی مان از هم جدا بود اما هیچ وقت دوستی مان را جدا نکردیم و یادم نمی آید یک بار از هم دلخور شده باشیم. از اینکه دیگر نمی خواست ادامه تحصیل بدهد متاثر شدم. سال ۸۰ مادرش را از دست داده بود و احساس میکردم دلیل عمده ی ازدواجش باید همین باشد. دوست من عروس شد... من پشت کنکور ماندم... فرزند اولش را به دنیا آورد ... من دانشگاه می رفتم...در این مدت هر بار که به خانه شان رفتم گفتم که واقعا حیف است دختری مثل تو درسش را ادامه ندهد!شاید باور نکنی اما خیلی از بچه هایی که در مدرسه به زور قبول می شدند ادامه تحصیل دادند و الان سر کار می روند! به من می گوید: تو تنها کسی هستی که انقدر از من حمایت میکنی و دلم را گرم میکنی به درس خواندن ...هیچ کس به اندازه ی تو مرا تشویق نمی کند. حالا سال آینده می خواهد در رشته و دانشگاهی که من هستم امتحان بدهد و از این تصمیمش بسیار خوشحالم :)

چند وقت پیش بعد از چند ماه به خانه شان رفتم . نزدیک۱۰سال از ازدواجش گذشته.چند سال قبل بعد از اینکه کنکور زبان شرکت کرد و مجاز نشد، دیپلم آرایشگری گرفت و یک مدت هم کار کرد ولی به دلیل بارداری دوم از کارش کنار کشید. حالا علاوه بر پسر ۸ساله، یک دختر ناز و ملوس یک سال و نیمه هم دارد. همسرش دیگر شریک نیست و مستقل کار میکند. با متولد شدن دخترش از مستاجری در آمده اند و یک خانه ی ۸۰متری خریده اند و همسرش اذعان میکرد پاقدم دخترش خیلی خوب است. این زندگی هایی که از صفر شروع می شوند و کم کم به همه چیز می رسند را خیلی دوست دارم. ولی وقتی آه میکشد و با چشمانی که انگار یک غمی پشت آن است میگوید:"خوش به حالت ازدواج نکردی،درس خواندی، سرت گرم کار است،همه ی وقتت برای خودته، من توی خانه حوصله ام سر می رود ، از تروخشک کردن بچه ها خسته ام و ..." من هم میگویم:"اما من باید بگم خوش به حال تو که الان زندگی مستقل و دو فرزند سالم داری...همسری که دوستت دارد و تازه می توانی به راحتی درست را هم ادامه بدهی و روز به روز پیشرفت کنی، چندتا از همکلاسی هایم زنان متاهلی هستند که نزدیک۴۰سال سن دارند و انقدر نا امید نیستند و... "خلاصه او از خوبیهای زندگی مجردی گفت و من از محاسن مستقل بودن و در این مسابقه ی چه کسی خوشبخت تر است از هم سبقت میگرفتیم . نمی دانم چرا هر وقت همه چیز خوب است و می خواهی یک نفس راحت بکشی یک جای کار ایراد پیدا میکند. وقتی از خیانت شوهرش حرف زد دیگر لال شدم و چیزی نتوانستم بگویم .می گوید دوسال قبل که فرزند دومش را باردار بود موبایل همسرش را میبیند و متوجه اس ام اس های مشکوکش می شود و فهمید که انگاربا کسی به تازگی آشنا شده است. وسایلش را جمع میکند و به خانه ی پدرش می رود ... همسرش به پایش می افتد ، اشک می ریزد می گوید غلط کردم،پشیمانم،نفهمیدم،... خلاصه بعد از یک ماه ، دوستم با شرط و شروطی حاضر می شود دوباره به زندگی برگردد . با آن زن بیوه که با همسرش دوست شده بود هم حرف زد و دوستم میگوید وقتی دیدمش فهمیدم که چه از لحاظ فرهنگی و چه از لحاظ چهره بسیار پایینتر و اصلا قابل مقایسه با من نبود. چطور توانسته دست به چنین کاری بزند؟ با اینکه در این زمینه ها نمی توان یک نفر را مقصر شناخت اما شوهرش مقصر را دوستان منحرفش می داند و اندکی هم بی توجهی های اخیر دوستم به او... با اینکه الان آن دوست ها را کنار گذاشته و محبتش چند برابر قبل شده و روی حرف دوستم "نه" نمی آورد اما دیوار اعتمادی که ریخته شده را چگونه می توان دوباره ساخت؟ قلب شکسته را چگونه می توان مرهم گذاشت؟ آیا می شود فراموش کرد؟ اینجاست که می بینیم  نمی توان زندگی ها را باهم مقایسه کرد و گفت که چه کسی خوشبخت تر است. شاید خوشبختی در این باشد که از انبوه مشکلات فاتحانه بیرون بیاییم و دیو غم هایی که بر سر راهمان می روید را شکست دهیم. شاید خوشبختی همان سپیدی پس از پایان سیاهی ها باشد! کسی چه می داند؟

 

+ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۳۰ :: ساعت 12 :: مهناز |