دو روز است كه يك عدد كودك موفرفري۲ ساله مهمان ما شده است  و اين اتفاق خجسته سالي يك الي دو بار برايمان  رخ مي دهد . اين بچه ي موفرفري برادرزاده جان مي باشند. از اين طرف نيز چندين فقره بچه ي قد و نيم قد از خواهران عزيز موجود داريم كه خوشبختانه رابطه ي خوبي با موفرفري برقرار كرده اند به جز يكي از آنها !  تا جايي كه وقتي در جنگل مشغول توپ بازي هستيم  بسيار زيبا هدف گيري كرده و توپ خود را مستقيم به سر اين كودك موفرفري نشانه مي رود و غش غش مي خندد!!البته مادر كودك را هم از شوت هايش بي بهره نمي گذارد و دوبار هم ايشان را مستفيذ فرموده اند! يااينكه خزه هاي درختي  را از جنگل بر ميدارد و بر موهاي كودك بينوا قرار مي دهد و ميگويد اين هم از مومصنوعي!! یک بار هم چنان گلوی بچه را می فشرد و می بوسیدش که اگر اندکی دیر تر جهت جداسازی به آنها می رسیدیم بی شک نفس های کودک به شماره می افتاد!! خلاصه اين چنين ما را مبهوت كارهايش مي كند. حال از شما خواننده ي محترم تقاضا داريم اگر تجربه اي از چگونگي حل اين مشكل دارند براي ما بازگو نمايند تا اين ۱۰ روز باقيمانده كه مهمان ما هستند كمتر شاهد اينگونه مسائل باشيم . با تشكر 

پ.ن:  براي ديدن موفرفري مي توانيد به ادامه ي مطلب مراجعه فرماييد!


ادامه مطلب
+ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ :: ساعت 9 :: مهناز |

مادر

این روز عزیز رو تبریک میگم به خصوص به همه ی مادرها و خانم های مهربونی که اینجا رو میخونن

هفته ی پیش بود که مادر دخترک چشم از جهان بست و آرزوی یک بار دیگر تبریک گفتن روز مادر بر دل دختر ماند.از خدا برای همه ی مادران از دست رفته طلب شادی روحشان را دارم.

 پ.ن: ادامه مطلب داستان كوتاهي است درباره ي "مادر"

 


ادامه مطلب
+ شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ :: ساعت 10 :: مهناز |

 بعد از چندین ساعت انتظار پس از آپ جدید میبینی یکی برایت کامنت گذاشته! مسلما  خوشحال میشوی چشمانت برقی میزند با شوق و ذوق فراوان  می روی ببینی چه خبر است؟! ناگهان   چشمت می افتد به یک طومار بلند تبلیغاتی! یک چیز شبیه این می ماند که زبانم لال! با سر خورده باشی به دیوار!!در این لحظه می توان واکنش های زیر را قابل پیش بینی دانست:

حالت اول (مدیر وبلاگ تازه راه اندازی شده):با خنده وارد کامنتدونی میشی از اول تا آخر تبلیغات رو میخونی ببینی جریان چیه؟ برات جالبه! تائیدش میکنی و میری به کارهای دیگرت برسی!

حالت دوم(مدیر وبلاگ ۶ماه راه اندازی شده): خیره به مانیتور نگاه میکنی!کم کم لب و لوچه ات آویزان شده و با بغض و اشک و آه به خود میگویی: هیـــــــشکی منو دوست نداره!! وبرای اینکه شاید درد دلت تسکین یابد گزینه ی حذف را  میفشاری!

حالت سوم(مدیر وبلاگ ۱ الی ۲ساله) : با عصبانیت اووووووووف کرده و چند فقره دشنام به تبلیغ مربوطه حواله میکنی و بی درنگ از صفحه ی روزگار محوش میکنی! 

حالت چهارم (مدیر یک وبلاگ ۲ الی ۴ ساله ): یک پاسخ مزه دار  پایین کامنتش میگذاری  یک چشمک یا نیشخند ضمیمه کرده و میگذاری در کامنتدانی ات برای خودش جا خوش کند!

حالت پنجم (مدیر وبلاگ با سابقه):  نگاهی گذرا می اندازی... بی تفاوت از کنارش میگذری ! بسته به نوع تبلیغش و حال و احوال خودت  گزینه ی حذف یا تایید را می فشاری

پ. ن:نظرخواهي پست قبل کماکان فعال است.

 

 

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۴ :: ساعت 12 :: مهناز |

سلام و درود بیکران

دوستان! از هرطریقی به اینجا رسیده اید لطفا  پرسش زیر را بی جواب نگذارید .ممنونم:)

شما به چه نوشته هایی علاقه مندید؟ منظورم به طور دقیق تر این است که ازچه موضوعاتی در وبلاگ بیشتر خوشتون میاد؟ مثلا علمی ؟ادبی؟روانشناسی؟خاطره نویسی؟روزانه نویسی؟بحث و پرسش وپاسخ؟اخبار و مناسبتهای روز  یا...

روزی که این خونه ساخته شد تصمیم بر این بود در خصوص سه موضوع ادبی ، روانشناسی و کامپیوتر باشه اما به مرور زمان و شایدبه دلیل تنبلی و کم حوصلگی  و شاید بی انگیزگی هم بشه اسمشو گذاشت اینجا دیر به دیر آپ شده . دلم میخواد یک تحولی ایجاد بشه تا از این کسالت در بیاد

حالا شما یک زحمتی بکشید به سوال فوق پاسخ بدید  قول میدم از خجالتتون در بیام.

شبه آبجی حنا نوشت : نمی دونی چه حالی میده به مناسبت روز تولدت گوشی موبایلت زنگ بخوره. از دیدن شمارش سورپرایز شی تازه برای اولین بار هم باشه که صداشو می شنوی و با خنده های شیرینش بهت بگه تولدت مبارک  ممنونم حنای عزیزم:)

+ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ :: ساعت 12 :: مهناز |

تا ساعاتی دیگر عازم تهرانیم

برای به سلامت رسیدن همه ی مسافران به مقصد اجماعاْ صلوات

+نوع وسیله ی نقلیه : طیـــاره !

بعداْنوشت: عزیزانی که از وبلاگ پوران جون به اینجا تشریف میارید التماس دعا!

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۷ :: ساعت 8 :: مهناز |


ادامه مطلب
+ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۴ :: ساعت 9 :: مهناز |