تمام شد! ساعت سه و نیم بیدار شدن ها...دور سفره ی آماده ی سحری نشستن ها... شنیدن کشیده شدن جاروی رفتگر بر سنگفرش خیابان ساعت چهار صبح هرروز کنار آهنگ دعای سحری... گپ زدن بعد از غذا و منتظر اذان شدن ها... با وجود گرسنگی ، خود را به بی خیالی زدن ها ...خواب طولانی تر از همیشه ی بعداز ظهرها... ماه مهربان تر بودن ها و تمرين بندگي كردن ها! ... ماه ضيافت هاي افطار...  ماه تقرب به خدا....تمام شد..عیدتان مبارک!

+ و تسليت به كسانيكه اولين عيد بدون عزيزانشان را تجربه ميكنند ...

 

+ شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۸ :: ساعت 9 :: مهناز |

دیشب زلزله آمد

چند ریشترش را نمی دانم

هراسان این طرف و آن طرف می رفتيم

 اشک و گریه امانم را بریده بود

عرق سرد و حشت را بر صورتم حس میکردم

ترس ِ از دست دادن عزیزانم قلبم را فشرده می کرد

هرلحظه حس میکردم الان است که سقف فرو بریزد

خدا را صدا مي زدم!

.

.

از خواب كه بيدار شدم  قلبم را كه با سرعت درحال تپيدن بود در دست گرفتم...

+ خدايا برايشان صبر و استقامت و امید مي خواهم.

پیشنهاد نوشت : دست نیاز1 ، دست نیاز2


دلم لرزید،
      این سطرها را با احتیاط بخوانید،

                                 کسی شبیه من
                                                   زیر آوار است...


 
                                                                                        *كامران رسول زاده

  

 

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۶ :: ساعت 10 :: مهناز |

 

واقعا يادم نمي آيد 5سال پيش در چنين روزي چطور شد كه يكهو اينجا ساخته شد!! فقط يادم است قرار بود من ياد بگيرم چطور خانه اي مجازي بسازم؟!و اینگونه بود که يكي يكي مراحل ساخت ، از آن سوي خط به من ديكته ميشد و از اين سوی خط آجرها بالا ميرفت! شايد به همين دليل هم بوده كه كسي جديش نگرفت و برعکس اکثر خانه های مجازی، هيچ سال هم برايش تولدي گرفته نشده است!:)) به هرحال، اكنون كه براي اولين بار و به شكل كاملا اتفاقي اين روز به ياد آورده شده ، چه خوب است اگر خوانندگان قديم،جديد،خاموش ،روشن ، چشمك زن، تازه وارد و ... هريك جمله یا بیتی بر سردر اين كامنتدوني به یادگار بياويزد و پس از پنج سال اين روز را متبرک نمایند.

 الان كه برميگردم و آرشيو را ميخوانم ميبينم آن اوايل چقدر دلم مي خواست از تمام ابزاري كه بلاگفا در اختيارم قرار داده استفاده كنم و كلي نوشته هايم را جينگيل پينگيل و رنگ و وارنگ ميكردم! واقعا خنده ام ميگيرد از اين همه ذوق و استعداد خدادادي!!   +

بعدا نوشت : دوستان عزیزم از به جا گذاشتن یادگاری هایتان سپاسگزارم

+ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۴ :: ساعت 11 :: مهناز |

 مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد، دستش را در جیبش می کند و در می آورد، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند...

تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم.

مسافر صندلی پشت، زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست ،آدم وقیح حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد...

تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم.

اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد. با خودم می گویم ”چه تصادفی” و دستم را جابه جا می کنم اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد...

تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم.

پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد. کسی که باید جایش عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد من هستم...

تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم.

راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند. سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم. مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است. خودم را به نشنیدن می زنم. موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود. چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند، البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم.

تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم.

راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد، راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است. “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود. تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم. موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است.

تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن!!!

 

پ.ن: برگرفته از ایمیل های دریافتی . طنز است اما درد بسیاری از خانم های ایرانی نیز هست .

 
 
 
+ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۶ :: ساعت 12 :: مهناز |

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم ، بی هیچ علتی درد نسبتا شدیدی در قسمت گردنم احساس کردم ... طوری که وقتی سرم را به طرفین حرکت میدادم  این درد افزایش می یافت ، چیزی شبیه آدم آهنی شده بودم برای خودم!سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم....البته کمی پارچه را با اتو گرم کردم و در قسمت دردناک گردنم گذاشتم اما زیاد توفیری نداشت و پس از گذشت ۱۲ ساعت هم ، درد نه تنها  آرام نگرفت بلکه بیشتر اذیتم میکرد!آخر شب بزرگ خانواده با روغن سیـاهدانه محل درد را برایم چرب کردند، راستش برای همان لحظه خوب بود اما صبح که بیدار شدم تغییری نسبت به دیروز احساس نکردم ... خلاصه امروز به مخیله ام رسید که "راه درمان گردن درد" را در اینترنت بجویم و به این نتیجه رسیدم که به احتمال زیاد بدلیل نشستن زیاد بر پشت میز به این درد گرفتار شده ام. نتیجه ی تحقیقاتم را در ادامه مطلب برایتان گذاشته ام .  گفتم  بهتر است شما هم  این تمرینات را انجام دهید قبل از اینکه خدای ناکرده به درد من دچار شوید! ضمنا از پیشنهادات و تجربیات شما نیز شدیداْ استقبال می شود .

پی نوشت مهم : در دعاهایتان گردن مرا فراموش نکنید :)


ادامه مطلب
+ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۵ :: ساعت 11 :: مهناز |

از همان بچگی یادم است وقتی به نیمه ی ماه رمضان می رسیدیم همیشه با این جمله ی مامان بابا مواجه میشدیم که میگفتند :"خدا رو شکر به سلامتی دیشب رفتیم بالای تپه !" به قدری هم این جمله را جدی ادا می کردند که فکر میکردیم واقعا دیشب رفته اند روی یک تپه و ما را با خود نبرده اند ! و خیلی هم افسوس میخوردیم از اینکه ما را بیدار نکرده اند و خودشان به تنهایی رفته اند! جالب اینجاست وقتی هم می دیدند ما از موضوع سردر نمی آوریم بیشتر سرکارمان می گذاشتند (همان کاری که امروز ما با بچه های کوچکتر اطرافمان میکنیم!) نمی دانم دقیقا چه مدت طول کشید تا بالاخره فهمیدیم این یک تمثیل است و ماه رمضان را مثل تپه ای فرض کرده اند که ۱۵ روز اول را سربالایی می روند و به تپه می رسند و ۱۵ روز بعدی در سراشیبی قرار میگیرند:ی خب دوستان جاتون خالی ما هم دیشب به سلامتی رفتیم بالای تپه خیلی خوش گذشت

پیشنهاد نوشت:  سفره های آسمانی  (اگه تونستید سفره ی منو پیدا کنید !  )

+ شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۴ :: ساعت 10 :: مهناز |

تا به حال برایتان پیش آمده بخواهيد جرياني را بنويسيد اما 60 تا جريان ديگربيایدبه ذهنتان و در آخر از گفتن پشيمان شده و از مديريت وبلاگتان خارج شويد؟ اگر پاسختان مثبت است بسیارخوب! پس می توانیدتا حدودی حال و روز مرا درک کنید :)

فكر كن داري در حال و هواي خود و بي خبر از محيط پیرامونت در ميان وبلاگ هاي دوست و دشمن گشت و گذار ميكني و هرازچندگاهی هم برایشان دُرفشانی یا همان کامنت فشانی میکنی  ... كنار گوش ات هم يك بچه ي 7 ساله است که تصميم گرفته همان روز مخت را بخورد و مرتب درحال داستان سرایی و سوال و پرسش است و تو انقدر محو تماشاي مطالب گوهربار اينترنت هستی كه هيچ كدام از سوال هايش را نمي شنوي و براي خلاصي از صدايش فقط با سر گفته هايش را تائيد کرده و در دل آرزو میکنی دستی از جانب غیب رسیده و کودک را با خودش ببرد ...خب هر بچه ای باشد بالاخره برای جلب توجه تو حیله ای سوار میکند ...چشمتان روز بد نبیند ... اول که میبینی دیگر صدایی به گوش نمیرسد و اثری هم از کودک در اطرافت به چشم نمی خورد خوشحال شده و نفس راحتی می کشی! اما دقایقی بعد وقتی دو موجود زشت یکی با بالهای سفید و صورتی و آن یکی با بالهای سبز و سفید به سمت تو هجوم می آورند دیگر نمی توانی بی تفاوت باشی ...آن لحظه است که دیگر جیغت به هوا بلند می شود، روی صندلیت می ایستی تا از برخورد آن موجودات با پاهایت در امان باشی و مودبانه! به عذرخواهی می افتی و قسم می خوری به صحبت هایش گوش فرا دهی! شاید برایم بخندید اما من در حد مرگ از جوجه می ترسم و به هیچ قیمتی حاضر نمی شوم به آن دست بزنم !  البته برادرم را هم نمی بخشم که مرا اینچنین به فوبیای جوجه دچار کرد! بدتر از همه این است که یک کودک ۷ساله این نقطه ضعف تو را کشف کند

بی ربط نوشت:راستی نگفتم عینک آفتابیم پیدا شد! همان روزی که به کنار دریا رسیدیم خواهرم با خودش آورده بود!...منزل آنها جا گذاشته بودمش :)(چه خبر مهمی بود واقعاْ!)

تولدانه :شهین جون قدم نو رسیده مبارک  

+ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۰ :: ساعت 14 :: مهناز |

کمی تغییر دکوراسیون داده ام ..اتاقم را می گویم. اتاقی که بدلیل سبز رنگ بودنش از سوی برخی لقب مرداب را گرفته است ! هم اکنون بر روی برگ گل نیلوفر که استعاره از تخت خواب می باشد نشسته و مثال داروگی برایتان قورقور سر  می دهم! اینجا سکوت مطلق است و فقط تیک تاک ساعت به گوش می رسد! دلم می خواهد هر چه زودتر برق را خاموش کنم تا ماه و ستاره های شبرنگ اتاقم در تاریکی بدرخشند.

همه چیز روبه راه است و قطار زندگی همچنان هوهو چی چی کنان به پیش می رود. خدا را شکر...

 

+اعتراف میکنم برای دست گرمی چیزی نوشتم تا نوشتنم بیاید! بر میگردم.  

+ادامه ی مطلب هم گوشه هایی از همین مرداب است!


ادامه مطلب
+ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۹ :: ساعت 0 :: مهناز |