تا به حال برایتان پیش آمده بخواهيد جرياني را بنويسيد اما 60 تا جريان ديگربيایدبه ذهنتان و در آخر از گفتن پشيمان شده و از مديريت وبلاگتان خارج شويد؟ اگر پاسختان مثبت است بسیارخوب! پس می توانیدتا حدودی حال و روز مرا درک کنید :)

فكر كن داري در حال و هواي خود و بي خبر از محيط پیرامونت در ميان وبلاگ هاي دوست و دشمن گشت و گذار ميكني و هرازچندگاهی هم برایشان دُرفشانی یا همان کامنت فشانی میکنی  ... كنار گوش ات هم يك بچه ي 7 ساله است که تصميم گرفته همان روز مخت را بخورد و مرتب درحال داستان سرایی و سوال و پرسش است و تو انقدر محو تماشاي مطالب گوهربار اينترنت هستی كه هيچ كدام از سوال هايش را نمي شنوي و براي خلاصي از صدايش فقط با سر گفته هايش را تائيد کرده و در دل آرزو میکنی دستی از جانب غیب رسیده و کودک را با خودش ببرد ...خب هر بچه ای باشد بالاخره برای جلب توجه تو حیله ای سوار میکند ...چشمتان روز بد نبیند ... اول که میبینی دیگر صدایی به گوش نمیرسد و اثری هم از کودک در اطرافت به چشم نمی خورد خوشحال شده و نفس راحتی می کشی! اما دقایقی بعد وقتی دو موجود زشت یکی با بالهای سفید و صورتی و آن یکی با بالهای سبز و سفید به سمت تو هجوم می آورند دیگر نمی توانی بی تفاوت باشی ...آن لحظه است که دیگر جیغت به هوا بلند می شود، روی صندلیت می ایستی تا از برخورد آن موجودات با پاهایت در امان باشی و مودبانه! به عذرخواهی می افتی و قسم می خوری به صحبت هایش گوش فرا دهی! شاید برایم بخندید اما من در حد مرگ از جوجه می ترسم و به هیچ قیمتی حاضر نمی شوم به آن دست بزنم !  البته برادرم را هم نمی بخشم که مرا اینچنین به فوبیای جوجه دچار کرد! بدتر از همه این است که یک کودک ۷ساله این نقطه ضعف تو را کشف کند

بی ربط نوشت:راستی نگفتم عینک آفتابیم پیدا شد! همان روزی که به کنار دریا رسیدیم خواهرم با خودش آورده بود!...منزل آنها جا گذاشته بودمش :)(چه خبر مهمی بود واقعاْ!)

تولدانه :شهین جون قدم نو رسیده مبارک  

+ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۰ :: ساعت 14 :: مهناز |