در ماشین نشسته ام و به پارک شهر نزدیک منزل زل زده ام ، پسرم با لبانی خندان سوار برتاب و پدرش در حال تاب دادن اوست . شاید قشنگترین اتفاق امروزم همین باشد...
صبح به محض بیدار شدن ، تغذیه ی مهدش رو آماده سازی می کنم و داخل کیف عروسکی اش می گذارم . خدا رو شکر می کنم از داشتنش... سه تایی حاضر می شویم و از آسانسور پایین می رویم و سپس از خانه خارج می شویم . اول یک شیرموز برایش می خرم و در کیفش می گذارم و به مهدکودک می سپارمش . همسرم را هم تا ایستگاه اتوبوس می رسانم و به مدرسه ام می روم . هنوز در فکر چند روز قبل هستم که مدیر به مناسبت هفته ی معلم برای پرسنلش مراسم شامی تدارک دیده بود و آن شب با یک نابخردی فکر همه رادرگیر خودش کرد . فکر کن از همه تقدیر به عمل آمد به جز یکی از مهمانان! همکاران همه ناراحت بودند از موضوع و فقط من بودم که در مقابل این بی حرمتی انجام شده به مدیر رک و پوست کنده گفتم که کارش منظر خوبی نداشت و کلی حرف های دیگر ... درسته که دفاع از مهمانی که تقدیر نشده سودی به حال من نداشت و شاید هم اصلا متوجه نشود اما از آنجایی که چو عضوی به درد آورد روزگار ،دگر عضو ها را نماند قرار ، ترجیح دادم آنچه در دل می گذرد را به زبان بیاورم و مثل دیگران نباشم که فقط پشت سر، این عمل را تقبیح کردند.
سخن بسیار است اما نای نوشتن نیست!
جمعه بود و هوا جان می داد برای پیک نیک رفتن و در دل طبیعت هوای تازه استشمام کردن... همین اتفاق هم افتاد و پس از ۶ ساعت خمیازه کشان در ترافیک نسبتا سنگین غروب جمعه به سمت خانه راه افتادیم.
روی تخت دونفره ، موبایل در دست مشغول تایپ می شوم . نیم نگاهی به قاب عکس کوچکی که به دیوار زده شده می اندازم. تصویر پرتره ی عروس داخل قاب که مشغول ویولن نواختن در دل جنگل و داماد کمی آن طرف تر ، دسته گل در دست بر روی نیمکت سبز رنگ نشسته و به صدای آهنگ سلطان قلبها که توسط تازه عروس نواخته می شود گوش می سپارد. و من همچنان هاج و واج از تندی گذر عمر که بیش از چهار سال از تصویر داخل قاب گذشته است.
هفت سال و اندی از آخرین پستی که اینجا نگاشته شده بود گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده ...
خیلی ها آمده اند
خیلی ها رفته اند
و امان از این رفتن ها که گویی یک تکه از قلبمان را با بی رحمی هرچه تمام تر از جا می کَنَند و می برند و آنجاست که نگاهت تغییر می کند به دنیا به اطراف به زندگی...
از همین امروز قرار است بنویسم
سالهاست می خواهم شروع کنم ولی در آخر هیچ جا بهتر از اینجا نمی شود پیدا کرد انگار
می خواهم شروع کنم
از همین امروز
هر طور که باشد ،
حتی یک خط در روز