صبح به محض بیدار شدن ، تغذیه ی مهدش رو آماده سازی می کنم و داخل کیف عروسکی اش می گذارم . خدا رو شکر می کنم از داشتنش... سه تایی حاضر می شویم و از آسانسور پایین می رویم و سپس از خانه خارج می شویم . اول یک شیرموز برایش می خرم و در کیفش می گذارم و به مهدکودک می سپارمش . همسرم را هم تا ایستگاه اتوبوس می رسانم و به مدرسه ام می روم . هنوز در فکر چند روز قبل هستم که مدیر به مناسبت هفته ی معلم برای پرسنلش مراسم شامی تدارک دیده بود و آن شب با یک نابخردی فکر همه رادرگیر خودش کرد . فکر کن از همه تقدیر به عمل آمد به جز یکی از مهمانان! همکاران همه ناراحت بودند از موضوع و فقط من بودم که در مقابل این بی حرمتی انجام شده به مدیر رک و پوست کنده گفتم که کارش منظر خوبی نداشت و کلی حرف های دیگر ... درسته که دفاع از مهمانی که تقدیر نشده سودی به حال من نداشت و شاید هم اصلا متوجه نشود اما از آنجایی که چو عضوی به درد آورد روزگار ،دگر عضو ها را نماند قرار ، ترجیح دادم آنچه در دل می گذرد را به زبان بیاورم و مثل دیگران نباشم که فقط پشت سر، این عمل را تقبیح کردند.

سخن بسیار است اما نای نوشتن نیست!

+ دوشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۸ :: ساعت 2 :: مهناز |