جمعه بود و هوا جان می داد برای پیک نیک رفتن و در دل طبیعت هوای تازه استشمام کردن... همین اتفاق هم افتاد و پس از ۶ ساعت خمیازه کشان در ترافیک نسبتا سنگین غروب جمعه به سمت خانه راه افتادیم.

روی تخت دونفره ، موبایل در دست مشغول تایپ می شوم . نیم نگاهی به قاب عکس کوچکی که به دیوار زده شده می اندازم. تصویر پرتره ی عروس داخل قاب که مشغول ویولن نواختن در دل جنگل و داماد کمی آن طرف تر ، دسته گل در دست بر روی نیمکت سبز رنگ نشسته و به صدای آهنگ سلطان قلبها که توسط تازه عروس نواخته می شود گوش می سپارد. و من همچنان هاج و واج از تندی گذر عمر که بیش از چهار سال از تصویر داخل قاب گذشته است‌.

+ جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۱۵ :: ساعت 23 :: مهناز |