ماجرا از آن جایی شروع شد که بعد از صرف صبحانه،مانتو و شلوارجین خود را پوشیدم و جهت امر مسواک سازی آماده شدم. مسواک نرم صورتی را همراه با خمیردندان (یک وقت گمان نکنید منظورم مسواک و رژ است! )بر روی دندان ها از بالا به پایین و از پایین به بالا حرکت میدادم که ناگهان احساس کردم قسمت مچ پای سمت چپم قلقلکی شد! با دست چپ مشغول خاراندن مچ پای مذکورشدم و بادست دیگر مشغول ادامه ی دهان شویی.چشمانم هم خیره بر کف های سفید دور دهان دختر درون آینه... در ذهنم مورچه هایی که اخیرا تعدادشان در خانه رو به افزایش بوده نقش بست و با این فکر چند بار دمپای شلوار را تکان دادم که مورچه ی فرضی از آن بیرون بیاید. در اینجا لازم به ذکر است که مسواک زدن من سه مرحله دارد. یک مرحله با خمیر دندان ، یک مرحله بدون خمیر دندان و مرحله ی آخر مرحله ی قرقره کردن و با انگشت اشاره لثه هارا شستن! می باشد. به مرحله دوم مسواک زنی رسیده بودم که همان حالت قلقلک را دوباره در قسمت ساق پای خود احساس نمودم با این تفاوت که این بار گویی جانور مذکور باید عنکبوت باشد. همانطور که با دست راست مرحله ی دوم را به پایان می رساندم با دست چپ ضربه ی محکمی بر ساق پای چپ فرود آوردم. چند ثانیه ای بی حرکت ماندم تا از نابودی آن موجود وقت نشناس مطمئن شوم. مسواک را شسته و آماده ی ورود به مرحله ی سوم شده بودم که حرکات ریز و تندی در قسمت زانو مرا ترساند!بلافاصله ضربه ی دیگری بر زانو کوفتم و بی خیال مرحله ی سوم شدم و با شتاب هرچه تمام تر درب هال را باز کرده و به سرعت باد در مقابل چشمان گرد پدر مادر و رویا خانوم(معرفی میکنم خواهرزاده ی گرام ،خواهر کوچیکه ی رامین،کلاس هفتم، از نوابغ تیزهوشان!) که هنوز مشغول صرف صبحانه بودند خودم را به اتاقم رساندم و در چشم برهم زدنی شلوار جین آبی را از خود دور کرده و آن را به گوشه ای پرتاب نمودم. از توی هال صدای "چه اتفاقی افتاد؟" را می شنیدم و از این سو درحال بررسی شلوار بودم که یک موجود دوسانتی قهوه ای رنگ که حتما تا الان باید حدس زده باشید که جز سوسک نمی تواند بوده باشد به آرامی از آن خارج شد و خود را به سمت دراور لباس هایم که درب آن نیمه باز بود نزدیک کرد.تازه داشتم جیغ و هوار راه می انداختم که سوسک مذکور از دراور لباسهایم بالا رفت اما من اجازه ندادم بیش از این با احساسات من بازی کند بنابراین با یک حرکت قهرمانانه، درب کشوی دراور را محکم کوبیدم و آن موجود قهوه ای دوسانتی در همان مکان نصف گردیده و به ملکوت اعلی پیوست(روحش شاد).بنده هم بلافاصله از زوایای مختلف از این لحظه ی باشکوه پیروزی عکس اندازی کردم که در ادامه ی مطلب قرار می دهم البته پیشنهاد می شود بیماران قلبی و تمام کسانیکه از دیدن صحنه ی مرگ دلخراش سوسک مذکور چندششان میشود از دیدن ادامه ی مطلب صرفنظر فرمایند.شوخي بود اصلا دلخراش نيست! حالا این نابغه ی ما هم وقتی متوجه ی کاهش تپش قلب و اضطراب وارده بر من می شود جهت تسکین یافتن بیشتر بنده، چشم هایش را برایم اینگونه
میکند و می گوید : "راستی این نوع سوسکها در حین راه رفتن، تخم گذاری هم میکنندها!" این هم چهره من در آن لحظه= ![]()
از اینها بگذریم! نمی دانم چرا با وجود اینکه از آن روز به این ور هرگاه می خواهم لباسی بپوشم ابتدا چندین بار چکآپ میکنم ببینم موجود دیگری قبل از من از آن استفاده نکرده باشد اما از همان وقتی که دارم اینها را تایپ می کنم احساس میکنم همینطور یک موجودی دارد پاهایم را قلقلک می دهد! :ا
تیتر نوشت: منظور از سرنوشت همان سرنوشت سوسک بینوا بود.

این هم از نمای نزدیک تر:
