آیدا داره از شیرین زبونی ها و شیرین کاری های نیم وجبی تازه از راه رسیده شون می نویسهُ  من هم هوس کردم از زبون موفرفری مون کمی سخن بگم که دلم حسابی براش تنگولیده شده. نزدیک۶ماهه ندیدمش. هشتم بهمن تولدش بود و می خواستم تلفنی بهش تبریک بگم . طبق معمول به این سادگی حاضر نبود تلفنی صحبت کنه اون هم با من! باز اگه عمه هودویه (هدیه) بود یه چیزی! بنابراین باید چاره ای اندیشیده میشد.بنابراین مامانش که رگ خواب بچه دستش بود بهش گفت عمه جون میگه چی دوست داری برای تولدت بخرم بیا بهش بگو! موفرفری هم بدو بدو به سمت تلفن آمد و فقط گفت:"ماشین پولیسِ قلمز" (ماشین پلیس قرمز!) و فوری رفت. دوباره مامانش بهش گفت بیا ازش خبر بابابزرگ رو بگیر! با کمال تعجب دیدم (یعنی شنیدم) اومده میگه: بابابزلگ حالش خوبه؟ منم که در پوست خودم نمیگنجیدم که داره با من حرف میزنه با ذوقزدگی میگم : آره عزیزممممم...اونم میگه : خب خدا لو شُکل (خدارو شکر) و من از این طرف ضعف میرم براش!:)) بازمیگه: پلتقالای حیاط لو چیدین؟ (یادشه که پارسال با بابابزرگ مراسم پرتقال چینون داشتن و آقاجون بغلش میکرد تا موفرفری هم پرتقال بچینه :)) )میگم: آره ،جات خالی بود! میگه: کاش منم بودم کمک میکلدم! کی میاین خونه مون بلام ماشین پولیس قلمز بیالی؟ و منتظر جواب نمی مونه و گوشی رو تقدیم به مامانش میکنه :*

عکس نوشت: فرفری و بابابزلگش درحال پرتقال چینون - بهمن91 و این هم از نمایی دیگر!

+ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ :: ساعت 13 :: مهناز |