تبليغاتX
در جستجوی سعادت
گذرگاه اندیشه
اول از همه بهتر است سعی کنید با فرزند خود صحبت کرده و به او بگویید چقدر دوستش دارید و او را از این بابت مطمئن سازید. حتی به عنوان خاله هم می توانید این نقش را ایفا کنید :) . بیشتر تحویلش بگیرید به خصوص در جمع ! و از کارهایش تعریف و تمجید کنید . کوچکترین حرکت مثبتش را به چشم همه بیاورید . مثلا وقتی پفک را از جلوی موفرفری  میگیرد و میگوید نخور بسه! این کار را از دید مثبتش بنگرید به او بگویید آفرین که می دونی پفک براش ضرر داره و نمیذاری بخوره!  اینگونه به او احساس خوبی منتقل میکنی و باعث می شود او هم بگوید : بله! پفک جلوی رشدش رو میگیره نباید بخوره:)) ... از دیگر کارهایی که می شود موفرفری و امثال وی را از خطر کودکان بزرگتر ِاینچنینی حفظ کرد سرگرم کردن آنهاست به این صورت وجود کودک کوچکتر را حداقل تا مدتی فراموش خواهند کرد!

پ.ن۱: این که خواندید تجربیات دیروز بنده در قالب یک روانشناس بود احتمالا در روزهای آتی تکمیل خواهد شد! ضمنا پیشنهادات شما را هم خریداریم!

پ.ن۲:اگر این پست  کمی نا مفهوم بود به پست قبل رجوع شود.

بعدا نوشت: نه نه نه دوستان تکمیلی ندارد! همان که گفتم ! فقط جداسازی! یک لحظه آن دو را با هم تنها نگذارید! زیرا که یک لحظه غفلت  برابر است با یک عمر پشیمانی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 13:42  توسط مهناز  | 

دو روز است كه يك عدد كودك موفرفري۲ ساله مهمان ما شده است  و اين اتفاق خجسته سالي يك الي دو بار برايمان  رخ مي دهد . اين بچه ي موفرفري برادرزاده جان مي باشند. از اين طرف نيز چندين فقره بچه ي قد و نيم قد از خواهران عزيز موجود داريم كه خوشبختانه رابطه ي خوبي با موفرفري برقرار كرده اند به جز يكي از آنها !  تا جايي كه وقتي در جنگل مشغول توپ بازي هستيم  بسيار زيبا هدف گيري كرده و توپ خود را مستقيم به سر اين كودك موفرفري نشانه مي رود و غش غش مي خندد!!البته مادر كودك را هم از شوت هايش بي بهره نمي گذارد و دوبار هم ايشان را مستفيذ فرموده اند! يااينكه خزه هاي درختي  را از جنگل بر ميدارد و بر موهاي كودك بينوا قرار مي دهد و ميگويد اين هم از مومصنوعي!! یک بار هم چنان گلوی بچه را می فشرد و می بوسیدش که اگر اندکی دیر تر جهت جداسازی به آنها می رسیدیم بی شک نفس های کودک به شماره می افتاد!! خلاصه اين چنين ما را مبهوت كارهايش مي كند. حال از شما خواننده ي محترم تقاضا داريم اگر تجربه اي از چگونگي حل اين مشكل دارند براي ما بازگو نمايند تا اين ۱۰ روز باقيمانده كه مهمان ما هستند كمتر شاهد اينگونه مسائل باشيم . با تشكر 

پ.ن:  براي ديدن موفرفري مي توانيد به ادامه ي مطلب مراجعه فرماييد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 9:54  توسط مهناز  | 

مادر

این روز عزیز رو تبریک میگم به خصوص به همه ی مادرها و خانم های مهربونی که اینجا رو میخونن

هفته ی پیش بود که مادر دخترک چشم از جهان بست و آرزوی یک بار دیگر تبریک گفتن روز مادر بر دل دختر ماند.از خدا برای همه ی مادران از دست رفته طلب شادی روحشان را دارم.

 پ.ن: ادامه مطلب داستان كوتاهي است درباره ي "مادر"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 10:2  توسط مهناز  | 

 بعد از چندین ساعت انتظار پس از آپ جدید میبینی یکی برایت کامنت گذاشته! مسلما  خوشحال میشوی چشمانت برقی میزند با شوق و ذوق فراوان  می روی ببینی چه خبر است؟! ناگهان   چشمت می افتد به یک طومار بلند تبلیغاتی! یک چیز شبیه این می ماند که زبانم لال! با سر خورده باشی به دیوار!!در این لحظه می توان واکنش های زیر را قابل پیش بینی دانست:

حالت اول (مدیر وبلاگ تازه راه اندازی شده):با خنده وارد کامنتدونی میشی از اول تا آخر تبلیغات رو میخونی ببینی جریان چیه؟ برات جالبه! تائیدش میکنی و میری به کارهای دیگرت برسی!

حالت دوم(مدیر وبلاگ ۶ماه راه اندازی شده): خیره به مانیتور نگاه میکنی!کم کم لب و لوچه ات آویزان شده و با بغض و اشک و آه به خود میگویی: هیـــــــشکی منو دوست نداره!! وبرای اینکه شاید درد دلت تسکین یابد گزینه ی حذف را  میفشاری!

حالت سوم(مدیر وبلاگ ۱ الی ۲ساله) : با عصبانیت اووووووووف کرده و چند فقره دشنام به تبلیغ مربوطه حواله میکنی و بی درنگ از صفحه ی روزگار محوش میکنی! 

حالت چهارم (مدیر یک وبلاگ ۲ الی ۴ ساله ): یک پاسخ مزه دار  پایین کامنتش میگذاری  یک چشمک یا نیشخند ضمیمه کرده و میگذاری در کامنتدانی ات برای خودش جا خوش کند!

حالت پنجم (مدیر وبلاگ با سابقه):  نگاهی گذرا می اندازی... بی تفاوت از کنارش میگذری ! بسته به نوع تبلیغش و حال و احوال خودت  گزینه ی حذف یا تایید را می فشاری

پ. ن:نظرخواهي پست قبل کماکان فعال است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 12:35  توسط مهناز  | 

سلام و درود بیکران

دوستان! از هرطریقی به اینجا رسیده اید لطفا  پرسش زیر را بی جواب نگذارید .ممنونم:)

شما به چه نوشته هایی علاقه مندید؟ منظورم به طور دقیق تر این است که ازچه موضوعاتی در وبلاگ بیشتر خوشتون میاد؟ مثلا علمی ؟ادبی؟روانشناسی؟خاطره نویسی؟روزانه نویسی؟بحث و پرسش وپاسخ؟اخبار و مناسبتهای روز  یا...

روزی که این خونه ساخته شد تصمیم بر این بود در خصوص سه موضوع ادبی ، روانشناسی و کامپیوتر باشه اما به مرور زمان و شایدبه دلیل تنبلی و کم حوصلگی  و شاید بی انگیزگی هم بشه اسمشو گذاشت اینجا دیر به دیر آپ شده . دلم میخواد یک تحولی ایجاد بشه تا از این کسالت در بیاد

حالا شما یک زحمتی بکشید به سوال فوق پاسخ بدید  قول میدم از خجالتتون در بیام.

شبه آبجی حنا نوشت : نمی دونی چه حالی میده به مناسبت روز تولدت گوشی موبایلت زنگ بخوره. از دیدن شمارش سورپرایز شی تازه برای اولین بار هم باشه که صداشو می شنوی و با خنده های شیرینش بهت بگه تولدت مبارک  ممنونم حنای عزیزم:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 12:51  توسط مهناز  | 

تا ساعاتی دیگر عازم تهرانیم

برای به سلامت رسیدن همه ی مسافران به مقصد اجماعاْ صلوات

+نوع وسیله ی نقلیه : طیـــاره !

بعداْنوشت: عزیزانی که از وبلاگ پوران جون به اینجا تشریف میارید التماس دعا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 8:17  توسط مهناز  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 9:36  توسط مهناز  | 

بهار خونه ی ما  از دیشب شروع شد! البته شاید اندکی زودتر بوده باشد  ولیکن ما دیشب متوجه ی این موضوع شدیم. زمانیکه چشمانم به شکوفه های سفید روی درختان حياط  که در سیاهی شب مثل برف می درخشید افتاد و بوی دل انگيز شكوفه هاي بهار حیاط را پر کرد رسيدن بهار را باور كردم. 

شكوفه ي بهار

تصوير سمت راست هفت سيني است كه امسال در آرامگاه فردوسي برپا كرده بودند. تصوير سمت چپ هفت سين كوچك ماست كه در هتلي نزديك حرم درست كرديم در ضمن جا تخم مرغي ها را هم از خانوم معلم بندري عزيز ياد گرفته بودم و همانجا درستش كردم . تخم مرغ هاي آب پز صبحانه مان را هم در رستوران نخورديم تا پس از رنگ آميزي در سفره مان بگذاريم :). به دليل كمبود سين مجبور شديم از ساعت ديواري كمك بگيريم :ي

هفت سين آرامگاه فردوسيهفت سين سال91 ما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : ممنونم از دوستاي  خوبم كه در پست قبل منو خوشحال كردن  :)

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 18:53  توسط مهناز  | 

سلام دوستای خوبم

مثل برق و باد روزهای سال ۹۰گذشت و داریم به ۹۱ میرسیم.

دلم میخواست آخرین پست امسال خیلی متفاوت و جالب باشه .در ذهنم کلی نقشه ها کشیدم براش  اماباید بگم همه ی نقشه هام  نقش برآب شد به دلیل مشغله ی کاری زیاد(شما بخون خیــــــلی زیاد) در آخرین روزهای سال ۹۰کمتر تونستم بهتون سر بزنم و اگه هم سر زدم خیلی کوتاه و بدون کامنت بود از همینجا عذرخواهی منو بپذیرید... از فردا عازم سفرم تا بعد عید...اگه خدا بخواد ساعت تحویل امسال هم مثل پارسال در کنار حرم امام رضا خواهیم بود. برای همتون بهترین ها رو آرزو میکنم .

 

مهم نیست که قفلها دست کیست، مهم این است که کلیدها دست خداست. از ته دل دعا میکنم که در این روزهای آخر سال، شاه کلید تمام قفل ها رو از خداوند عیدی بگیرید.

به امید سال خوب و پر برکت برای همه ی شما عزیزان

پ.ن: دلم میخواد وقتی از سفر برگشتم اینجا پر از کامنتای دوستای خوبم باشه  

ادامه ی تیتر: کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید.

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت 23:58  توسط مهناز  | 

 

 

ادامه ی مطلب را بخوانید ...قضاوت با شما!

پ. ن: خوشمان آمد یک بار مطلبمان را رمز گذاری کنیم دلمان هم نمی آید شما را منتظر بگذارم پس بفرمایید رمزمان هم این است: mahnaz


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 0:16  توسط مهناز  |